من و تنهايي free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین

آن روز که در خیال
دستهایم را به دستهایت می سپردم
و قلبم را به قلبت...
آن روز که عاشقانه نگاهت می کردم
و تو مهربانانه لبخند می زدی...
آن روز که از قله بلند عشق
فریاد دوست دارم سر می دادم...
آن روز فقط به یک چیز می اندیشیدم:
روزهای سردی که در آغوش گرم هم...
.........
...
روزهای سرد فرا رسید و حرارت آتش نیمه خاموش عشق مرا به سردی کشاند...
دیگر آن سوزش مطبوع را احساس نخواهم کرد...
دیگر آن روزهای قشنگ... آن حرفهای شیرین... آن لذت تماشای باران در کنار تو...
آه... دیگر دل دیوانه ی من آتشی بر جانم نمی زند و سوزشی بر جانم نمی افکند...
دیگر باران لذتی برای من نخواهد داشت...
دیگر شوق نوشتم هم نیست...
دیگر...
...
تو کجایی گمشده ی روزهای تنهایی من...

روزهای سرد فرا رسید... و فرشته ی گریزان من خیال بازگشتن ندارد...
با ناامیدی آن را جستجو می کنم...
اما هرچه می گردم بیشتر از من دور می شود و سایه ها و رویاهای گذشته جانشین دستان گرم و مهربان او...

وقتي تو با مني
بودن را حس مي کنم
و شکفتن در زندگي...
وقتي تو با مني
اندوه سايه اش را مي دزدد
و مي بارد ابر آشنايي
در کوچه هاي غربت...
وقتي تو با مني
باز مي خندم
و بودن را باور مي کنم...وقتي... تو با مني...

تابستان پر از سکوت و تنهـايي ام آنقدر آرام و بي صدا گذشت که گويي هرگز تابستـاني نبوده و روياهايي
که قرار بود در آن روزهاي گرم به حقيقت بپيوندد بدست فراموشي سپرده شد...
انگار تمام آنچه بين ما بود سايه هاي متحرکي بودند که لحظه اي خود را به نمايش مي گذاشتند و بعد در
اعماق تاريکي محو مي شدند...
راستي چقدر از زمان رفته و من از خود بي خبرم...؟؟؟
چقدر روزهاي فراواني را با تکرار کلمات گذرانده ام و نمي دانم...؟؟؟؟
درست که فکر مي کنم مي بينم واقعا زندگي جز تکرار نيست... تکرار من... تکرار تو... تکرار شادي...غم...
فقط فراموشي است که من و تو را نسبت به اين تکرارها بي توجه کرده است...
فقط فراموشي است که واقعيت ها را سايه مي کند و همه رنگها را سياه و سفيد...
فراموشي است که حتي من و تو... خـاطراتمـان را... بي تفـاوت و بي رنگ مي کنـد عـادتي که حتـي اگر
نخواهيم هم زندگي مان را کم رنگتر از ديروز مي نمايد... حتي اگر تابستان باشد يا پاييز آشنايي...

.............................
...................
باز در تنهایی خود...باز ماه آغاز من...
همیشه که به این ماه می رسم آغاز و پایان را یک جا می دیدم...
آغاز روزهای سکوت و.... پایان روزهای تلخ جوانی ام...
باز در تنهايي خود... حياتي گمشده را جستجو مي کنم... آغازي دوباره... بي تو...
اما...
امروز احساس مي کنم هر چه پيشتر مي روم کمتر آنچه را مي خواهم مي يابم...
امروز... زندگي من همـانند خوابهـاي آشفتـه اي شده است که در نظـر عاشـقـان و گنـاهکاران و
محرومان جلوه می کند...
اما باز خود را...با وجود اینهمه رنج و تنهایی... زنده نگه داشته ام...
آه....
کاش آغـازهای زندگی ام پایان دریاهـای طوفانی بود...
کاش ساحل آرامشی می یافتـم که پاهای خسته ام را...
در آغازم...؟؟؟
نمی دانم!
به پایانم...؟؟؟؟
نمی دانم!!
به دریایی گرفتارم...
کشتی ام...گرفتار تلاطم های آب
در اوج تنهایی...خود به خود در بند تقدیرم...
ساحلی نمی یابم...

امروز؛
در این سایه سار اندوه
تنهاتر از همیشه
خالی تر از گذشته
حسرت زده و بی تاب
سرگردان و پریشان
منتظر نگاه غزل گونه ای...
نه...
دیگر جان نمی گیرد
این تن خسته و فرسوده ی من...
این روزها حس دلتنگی را بیشتر از همیشه احساس می کنم...هنوز حال و هوای تو در سرم است اما...
همیشه به این فکر می کنم که این جدائی ها.... این دلتنگیها.... ثمره ی بی نتیجه ماندن خواسته های عمیق مان بود نتیجه ی دل سپردن به مهربانیها و...

دیروز... در روزهـای تنهـایی خـویش به سـراغ تو آمده بودم تا ساعت وصلـمــان را به تمــاشــای نابودی تنهــایی هایی مان بنشینیم...
دیروز... دشت ها و صحراها...کوهها و دریاها را به امید رسیدن دستهایمان به هم پشت سر گذاشتم....
عالمی از عشق و امید داشتم....لحظه های زندگی ام رنگ و بوی دیگری داشت...
اما این روزها سر به سر حسرت دل... جز بی خبری چیزی نیست...
بعد از آن آشنايي ها ، هرگز باورم نبود که اينگونه باز تنها و غمگين و خسته در اين دنياي بي انتها به دنبال اميدي تازه ره بسپارم...
شايد آن زمان که دل به دريا سپردم و با همه اعتقادي که به امواج کوتاه و بلند طوفان داشتم هيچ به سرگرداني و تشنگي نيانديشيده بودم...
ستاره هاي آسمان را راهنماي عشق مي ديدم و دستان مهربان تو را مقصد راه...
براي يافتن عشق يادم هست که چقدر طعم تنهايي و انتظار را چشيدم و رنج دلتنگي را به اميد رسيدن به تو تحمل نمودم...اما...
چه سود که زيباترين لحظات را فقط توانستم در رويا ببينم و بس...
ياد تو هر لحظه در ذهنم باقي مانده است
و در رگهايم جاري
و روشنگر شبهاي تار من...
باشد که در مرز تنهايي
تو را باز در کنار خودم احساس کنم
با تو همسفر شوم و ...

پرواز قوی عاشق...
http://avaze-ghoye-asheghe.blogfa.com
خداحافظ اي قصـه عاشقانه
خداحافظ اي آبي روشن عشق
خداحافظ اي عطر شعر شبــانه
خداحافظ اي همنشيـن هميشـه
خداحافظ اي داغ بر دل نشستـــه
تو تنهـا نمي ماني اي مانده بي من
تو را مي سپارم به دل هاي خستــه
تو را مي سپــارم به مينــاي مهتــــاب
تو را مي سپـــــارم به دامـــان دريـــــا
اگر شب نشينم ، اگر شب شکسته
تو را مي سپـــارم به رويــــاي فــردا
به شب مي سپارم تو را تا نسوزد
به دل مي سپارم تو را تا نميــرد
اگر سبز رفتي ، اگر زرد ماندم
خداحافظ اي نوبهار هميشه...